تبليغاتX
اشکهای قلبم...

خدایا وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

درین عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم روا نیست.

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از اینهمه بیگانگی سوخت.

بروی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست.

نه شعرم میدهد تسکین بحالم

که غیر از اشک غم در دفترم نیست.

بیا ای مرگ جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سربدیوار

که این مرگ است و بر در میزند مشت!

بیا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهاییم کشت!

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 9:5 AM  توسط مهناز | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 3:50 PM  توسط مهناز | 

گزیده ای از سخنان ملاصدرا عارف بزرگ

 خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،  و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

 پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.

 همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.

 طفل مي‌شود عقيمان را. اميد مي‌شود نااميدان را.

 راه مي‌شود گم‌گشتگان را. نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.

 شمشير مي‌شود رزمندگان را.

 عصا مي‌شود پيران را.

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛به شرط پرهيز از معامله با ابليس.

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها
!

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...
مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟
كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟
قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 10:20 AM  توسط مهناز | 
روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت

                وقتی دل بد میاره  گریه حاصل نداره...خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 9:43 AM  توسط مهناز | 

هر روز پیش پای آفتاب دختری تکرار می شود،

با لحن روشن پنجره

تا مهربانیت را نفس بکشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 8:52 AM  توسط مهناز | 
هنگام انتخاب دوست ابتدا به اصل ونسب نیکو، طایفه معتبر، خانه خوب، جامه های فاخر، صورت زیبا و سخن نیکوی او توجه مکن، زیرا به آسانی فریب خواهی خورد. بلکه توجه کن به اینکه چطور از خدا می ترسد و چگونه تعلقات زمینی و دنیایی را خوار می شمارد و چگونه کارهای نیک را دوست دارد و چگونه دنیا دوستی را دشمن می دارد. در این صورت به آسانی دوستی صدیق خواهی یافت.

ای انسان تو از تمام دیوانگان دیوانه تری که آسمان را ترک می کنی و زمین را برمی گزینی!

چشم، چراغ وجود است. چشم پاک همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند. اما چشم ناپاک و گناه آلود جلوی تابش نور را می گیرد و انسان را غرق در تاریکی می کند.

خوشا به حال آنانکه نیاز خود به خدا را احساس می کنند، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.

اوج تکبر هنگامی است که کارهای پست انجام دهی و توقع داشته باشی که مردم به واسطه کارهایت تو را سرزنش نکنند و آنها را خوار نشمارند.

وسوسه همیشه وجود دارد اما بدا به حال آن کسی که دیگران را وسوسه کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 8:26 AM  توسط مهناز | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 10:23 AM  توسط مهناز | 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس                   ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده شمع                             سایه دسته گلی بر دیوار

همه گل بود ولی روح نداشت!                       سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه                  گوییا مرده سرگردان بود              

شمع خاموش شد از تندی باد                         اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید: کجا رفت؟ که بود؟                        که دمی چند در اینجا گذراند!

این منم خسته در این کلبه تنگ                       جسم درمانده ام از روح جداست!

من اگر سایه خویشم یا رب                              روح آواره من کیست؟ کجاست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 10:14 AM  توسط مهناز | 
دل از بی همزبانیها شکسته

تن از نامهربانیها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت سر بزیر بال برده

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه به دریایی در افتد بی کرانه

لبی از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 1:47 PM  توسط مهناز | 
گریه دیگه فایده نداشت...

                              رفت و منو تنها گذاشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 7:38 AM  توسط مهناز | 

 در غروب تلخ فردا

                      در سرود سرد پاییز...

                                          در تمام این خاطره ها

       وجودم سرشار از حس  توست

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 4:11 PM  توسط مهناز | 

کاش می دانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم

و با آن می گویم که تویی مونس شبهای دلم

کاش می دانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است.

کاش می دانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم صدا هستی تو.

کاش می دانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد.

کاش می دانستی...کاش می دانستی...

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 11:43 AM  توسط مهناز | 

یه شب که توی خواب بودم، از این عالم جدا بودم،

به فکر عشقی نبودم، راحت بودم رها بودم

تو اومدی تو زندگیم، گفتی میخوام با تو باشم،

 گفتی میخوام کنار تو از آدما جدا باشم

گفتم نمیتونه دلم، گفتی منم مثل توام، از آدما خسته شدم،

دنبال راه چاره ام

گفتم که چاره ام تویی، مرهم درد من تویی، مرهم درد من تویی

میدونستم، میدونستم، میدونستم که توام مثل همه آدما منو تنها میذاری

شایدم مثل همه غم روی غمهام بذاری

نمیدونم که چی شد...یهو شدی عزیزم...تا به خودم اومدم دیدم برات میمیرم

حالا که عاشقت شدم، پشتمو خالی می کنی، رفتی حالا، حق دلو از کی

باید بگیرم، از کی باید بگیرم

حالا که دیوونتم تنهام میذاری...اینه رسمش؟

حالا که آرزومی تنهام میذاری...اینه رسمش؟؟

مگه نامسلمونی خدا نداری...اینه رسمش؟؟؟

یه کمی که فکر کنی می بینی جز من نداری...

اینه رسمش؟ اینه رسمش؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 9:12 AM  توسط مهناز | 

به روی گونه تابیدی و رفتی، مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود، تو هستی مرا چیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم، دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی

نمیدانم چه می گویند گلها، خدا میداند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گلها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی...

 

 به یاد آرزوهایم

سکوتی می کنم بالاتر از فریاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 2:53 PM  توسط مهناز | 
 

اي تنها اميد زندگاني کاش مي توانستم فراموشت کنم


يا شبي چون آتش سوزان عشق


 در مهيب سينه خاموشت کنم


کاش احساس نياز ديدنت


از وجودم چون وجودت دور بود


کاش هرگز نمي ديدم تورا


کاش آن روز هر دو چشمم کور بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 10:56 AM  توسط مهناز | 

کیه که آخر دیوونگی واسه چشات؟؟

کیه جز من که میمیره واسه لحن خنده هات؟؟؟

کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمیره؟؟؟؟

کیه پا به پات میآد وقتی که بارون می گیره؟؟؟

کیه وقتی تشنه ای تو ابرا بلوا می کنه؟؟

اگه یه جرعه بخوای کویرو دریا می کنه!

یه شب موی تورو به صد تا مهتاب نمیده!

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آبی نمیده!

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم!

هنوزم کیش میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم!

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره!

هنوزم  میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 4:56 PM  توسط مهناز | 
شب است و دلم مثل یک سیب سرخ برای نگاه تو لک می زند

             شب است و در این درد خاکستری کسی در دلم نی لبک می زند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 12:24 PM  توسط مهناز | 

نگاهی می کنم سوی خدا، از آرزو لبریز     

به زاری از ته دل، یک دلم می خواست می گویم!

شب و روزم دریغ رفته و ایکاش آینده است.   

دلم می خواست: بند از پای جانم باز می کردند

که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم.        

 از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش میرفتم.

در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم       

که کاخ صد ستون کبریا لرزد.

مگر یک شب، ازین شبهای بی فرجام زین فریاد بی هنگام

به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد! 

دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما، کوتاه می کردند

در این دنیای بی آغاز و بی پایان              

 در این صحرا، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

خدا، زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد!   

 نمیگویم پرستو ی زمان را در قفس می کرد!

نمی گویم بهر کس بخت و عمر جاودان می داد  

نمی گویم بهر کس عیش و نوش رایگان میداد

همین ده روز هستی را امان میداد

دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد

دلم میخواست عشقم را نمیکشتند

صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند

چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

بباد نامرادیها نمیدادند. بصد خواری نمی راندند.

چنین تنها، به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند.

دلم میخواست، یکبار دیگر او را کنار خویش میدیدم

بیاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یکبار دیگر، همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

دلم میخواست: دست عشق چون روز نخستین هستیم را زیر و رو میکرد!

دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت!

مگو: این آرزو خام است!

مگو: این آرزو خام است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 10:53 AM  توسط مهناز | 

میروم ز دیده ها نهان شوم!                                  میروم که گریه در نهان کنم.     

یا مرا جدایی تو می کشد                                     یا ترا دوباره مهربان کنم

این زمان، نشسته بی تو با خدا                             آنکه با تو بود و با خدا نبود!

میکند هوای گریه های تلخ                                   آنکه خنده از لبش جدا نبود!

بی تو، من کجا روم؟ کجا روم؟                              هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود بدامت آمدم                                 من مگر ز دست خود کنم فرار!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 11:32 AM  توسط مهناز | 

همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند، که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن مینگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها...من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه کوه، صحبت چلچله ها را با صبح، نبض پاینده هستی را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، همه را می شنوم، می بینم، من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم! ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت، همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم. تو بدان این را تنها تو بدان. تو بمان با من تنها تو بمان. جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب! من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو در افتادم باز، ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر، تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو، قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من، تنها تو بمان!

 

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 11:15 AM  توسط مهناز | 
 


سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد